|
"خداوندا بر من ببخشای" خداوندا بر! بر من ببخشای و دردیوان عمل، لغزش های مرا نادیده انگار،تو بهتر از من می دانی که چه کرده ام و چه گفته ام،و آن چه را که گذشت روزگار از خاطرم بسترده و در پردۀ فراموشی پنهانش داشته است،به حساب من مگذار. خداوندا! همی خواهم که اگر تسلیم هوای نفس شوم و باردیگر توبۀ خویش بشکنم،تو همچنان باردیگر قلم بخشایش بر نا شایستگی های من فروکشی و باره دیگر پوزش مرا بپذیری. الهی! از نویدهای پنهانی که به شهوت خویش داده ام و بدین نویدها خرسند و آرامش ساختم،از گامهای بلند و خطر خیزی که بسوی خود رایی و خود سری برداشته و نظام اجتماع و انسانیّت را ناچیز انگاشته ام،از نیکوییهایی که قلب من و هوس من نگذاشته اند با دست من تکمیل شود،الهی اکنون پیشانی عجز بدرگاه تو بر خاک میگذارم و از همۀ این تباهی ها به توبه می گرایم. خداوندا! چشم من گاهی بناروا گشوده شود و بناروا بهم آید. خداوندا! زبان من احیاناً از منطقه حّق و وجدان بدان سوی رود و حقایق را واژگون ادا نماید. خداوندا! در قلب من تمایلات پنهان نیست که اگر روزی وجود خارجی یابد و مفهوم بی رنگ آن رنگ مصداق گیرد،جنایتی بزرگ خواهد بود. خداوندا! خداوندا کلمات یاوه بسیار باشد که آن را نشناسم و یا از ادای آن پرهیز نتوانم کرد. خداوندا! اکنون از چشمک های ناروای چشم و انحراف نا ستودۀ زبان و امیال ناهنجار قلب و سخنان یاوه به آستان تو پناه می آورم و از تکرار آنچه ناپسند باشد پوزش می خواهم.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط ایمان نورمحمدی
|
آنکس را میستایم که ستایش گویندگان،تا آخرین حد مبالغه،وصف کمالش را کفایت نکند و روزی خوران از شمردن نعمت بی پایانش عاجز باشند و هر چه بکوشند یک از هزار آن را سپاس نتوانند. وه! چه پایگاه بلندی که افکار دور اندیش در پیرامون آن نگردد،چه اقیانوس ژرفی که غواص خرد بازیچه کوچکترین موجش گردد،همی شنا کند و در جزر و مد آن دریای بیکران بی اختیار بدینسوی و بدانسوی رود،ولی سر انجام همچون دسته ای خاشاک تسلیم تلاطم امواج شود،دستی تهی بساحل آورد و اندامی سخت خسته و فرسوده بکنار کشد. صفات کمالش را حدی نیست تا بتوان بمیزان آن پی برد،و نم های دلاویزش آنچنان بزرگ و پاک باشد که از سطح عالی لغات فراتر نگاشته شده است. پریرویی که تاب مستوری ندارد،ناگزیر خود را بیاراید و چهره زیبایش را به صاحبدلان و احساسات آشفته عرضه کند،تا دلها ببرد و خاطرها شیدا سازد. جمال ابدیت در پس پرده غیب،پنهانی مصلحت ندانست،نا گزیر پرده از رخسار دلارا برداشت و بر صحرای خاموش عدم که کشور خراب آبادماهیت بود فروغ وجود بدرخشید و آن اشباح افسرده را که همچون خیال سبک و همچون سایه بیرنگ بودند صفای هستی و استقامت حیات بخشید. چرخ آفرینش بحرکت افتاد،و نسیم عشق ورزیدن گرفت،گهواره لرزان زمین با کوههای گران سنگ که برسان میخ در او کوفته شدند استوار گردید و صلای دلکش زندگی و غوغای آشنایی در فضای خاموش دنیا منعکس شد.ارواح آشفته به اهتزار در آمدند و افسردگان بی حس و حال بتکاپو و حرکت گرم شدند.باری جهان پدید آمد و زندگانی سر و صورت گرفت. آغاز دین،معرفت کردگار است،و کمال معرفت،ایمان بر ذات آفریدگار. ایمان را به توحید خداوند یعنی شهادت بر یگانگی او تکمیل کنند و توحید را با صمیمیت و اخلاص تمام نمایند. صاحبدلان چون صمیمانه بر وحدت خدای اعتراف کردند،آنچنانش بی آلایش و پاک بینند که از هر نام و صفت ذات مقدسش را منزه و پاک دانند. حاشا که او بصفتی موصوف باشد،زیرا که بهنگام توصیف چنان نمید که نام از صفت جدا و بیگانه است. پس آنکه ایزد متعال را وصف کند،چنان است که برای بی همتا همتایی آورده و چنین کس از سر منزل حقیقت سخت بدور و گمراه باشد. وجودیست که با عدم سابقه ندارد و هستی او را آغازی نیست.با همه چیز است و دور از همه چیز،آنچنانکه جرم خورشید با پرتو نافذ خود کائنات را نوازش کند،ولی خویش فرسنگها از آن بدور باشد.چرخ فلک میگردد،ولی گرداننده آن از آلات و اسباب تهیدست و بی نیاز است. کارخانه حیات گرم است،اما جزاراده و نیروی ابدیت نور و حرارت نمیگیرد. تنهاست،ولی از تنهایی وحشتناک و ترسان نیست.بی کس است،زیرا کسی نیست که تواند همسایه و همخانه او گردد. خداوندا آنانکه بتو دل داده اند،انیسی مهربان و دوستی روشن مهر و نازنین یافته اند الهی آنها که بتو تولا و بر تو توکل دارند،بنای امیدشان بر پایه ای متین و محکم استوار است. تویی که از پیدا و پنهانشان خبر داری،و آشوب ضمیر آشفتگان را هم از آنها آشکار تر میبینی.اسرار نگفتنی را بتو میگویند،و هر چه میخواهند از تو می خواهند.در جهان میگردند و از فراز و فرود زندگی را می پیمایند،سیر آفاق میکنند و در فضای انفس پرواز می نمایند. الهی، هر آندم که از وحشت تنهایی به تنگ می آیم،با یاد تو سرگرم می شوم و با دور نمای وصاال تو و جمال علی خوشحال و شادمان می شوم. اگر چه آرزوهای من سخت دشوار و مشکل است،اما در پیشگاه عظمت تو و قدرت تو،ای خداوند مهربان،بسیار ناچیز و آسان انجام میشود. این آرزو ها تنها با عشق به علی که یگانه مولود کعبه و عالیترین علم الهی را دارد در افکارم رشد کرد و بوجود آمد.در پناه "حــــــق"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط ایمان نورمحمدی
|
بجز از علی نباشد،بجهان گره گشایی طلب مدد از او کن،چور رسد غم و بلایی چو بکار خویش مانی،در رحمت علی زن بجز او بزخم دلها،ننهند کسی دوایی بشناختم خدا را،که شناختم علی را بخدا نبرده ایی پی،اگر از علی جدایی نظری به لطف و رحمت،بمن شکسته دل کن که تو یاره دردمندی،که تو یاره بینوایی ز ولای او بزن دم،که رها شوی ز هر غم سر کوی او مکان کن،بنگر که در کجایی همه عمر همچو عاشق۱،طلب مدد از او کن که بجز علی،نباشد بجهان گره گشایی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط ایمان نورمحمدی
|
جهان عشق و ديگر زرق سازی همه بازيست،الا عشق بازی
بی عشق جهان مباد که کانون زندگی از فروغ او گرم و روشن و فشار طاقت فرسای حوادث با نوازش او مطبوع و آسان.راستی اگر ما عاشق نبودیم،چگونه اين عمر دور و دراز و خسته کننده را طی می کرديم و با چه حرارت کارخانه حيات ما بکار می افتاد؟برای که بر می خواستیم و برای که می نشستیم؟آری قوت عشق با تحريک معنوی خود ما را به فعاليت و کوشش وا می دارد و دورادور دست بر سرو روی ما می کشد.همین عشق که درد بی درمان است،در عين حال درمان همه درد!عشق،فقط عشق شمع محفل و انيس شبهای تار ماست.عشق مدار زندگانی و شيرازه کتاب اميد و آرزوست.جاويد باد عشق بهر که و هرچه علاقه گيرد.بياييد برويم،برويم و برگرديم،پروانه شويم،پرواز کنيم،يک لحظه از اين هياهو،از اين غوغا بر کنار شده، عشقی در سر و شوری در دل بگيريم.بياييد برويم،آخر ما هم روزی پروانه بودیم،انیس شبهای تارمان فرشتگان بودند و شمع مجلس ما را مهر و ماه میافروختند.آری همان روز که از آلایش مادیات دامن ما پاک بود،همان روز که در بالای بام آسمان آشیان داشتیم،که من شیدازده اکنون بال و پر آراسته همی خواهم که از اینجا تا بهشت برین،تا خانه نازنین پيغمبر و یگانه مولوده کعبه پرواز کنم،شما هم بال و پر بیارید،شما هم پرواز کنید که بدور شعله فروزان عشق خود را پروانه صفت نابود کنید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط ایمان نورمحمدی
|
|
|